خورشيد در بيت شهدا
گفتگو / خورشيد در بيت شهدا
نويسنده: حسن شكيب زاده
خيليها، از ساعت 6 صبح زده بودند بيرون، به هواي اينكه بروند يه جاي خوب پيدا كنند و منتظر ديدن رهبرشان باشند.
آن روز اعلام شده بود كه رهبر فرزانه انقلاب به قزوين ميآيند، اعلام هم شده بود كه برنامه استقبال 5/8 صبح از ميدان تهران قديم، به طرف گلزار شهدا ميباشد، اما خوب طبيعي بود كه خيليها، حتي قبل از ساعت 6 صبح بيايند و جا بگيرند تا شايد، نه اولين نفر، ولي حداقل جزو گروهي از آدمهايي باشند كه رهبرشان را از نزديك زيارت ميكنند.
پدر شهيدان احمد و محمود زنديپور هم جزو آنهايي بود كه خيلي زود از خانه بيرون رفته بود تا شايد رهبر و مقتدايش را از نزديك ببيند، اما سيل جمعيت پدر شهيدان را برده بود به گلزار شهدا و در رديف جلو كه حداقل بتواند هنگام سخنراني رهبر و ديدارشان با عموم مردم، او هم از جايي نسبتاً نزديك ، رهبر را ببيند.
ابوالقاسم زنديپور ميگويد: قرار بود ديدار عمومي مقام معظم رهبري با مردم، ساعت 9 صبح در گلزار شهدا و در كنار فرزندانمان باشد، من هم به همين خاطر از 7 صبح رفتم و رديف جلو جا گرفتم، اما تا شعار “صل علي محمد، يار امام خوش آمد” مردم بلند شد، خودبخود سيل جمعيت به حركت افتاد و مرا برگرداندند به ته جمعيت!
او ميگويد: راستش دلم خيلي شكست، و يك جورايي فكر كردم شايد ما سعادت ديدن روي رهبر را نداريم، آن روز بدون اينكه چهره مبارك رهبر را ببينم، برگشتم خانه، شكايت مردم را كه نذاشتن من از نزديك آقا را ببينم، بردم پيش پسراي شهيدم، اگرچه اونا هم تقصير نداشتند و شايد هم از من شايستهتر بودند كه آن روز، آن جلوها بودند.
پدر شهيدان در ادامه ميگويد: فرداي آن روز، نزديكهاي ظهر بود كه يك آقايي آمد در منزل ما و گفت: امروز غروب از بنياد شهيد ميآيند منزل شما كه ديداري با شما داشته باشند، اهل خانه آماده باشند.
البته اين خبر براي ما عادي بود، چون معمولاً بنياد شهيد مرتباً به ما و خانوادهها سركشي ميكنند و اين امر تقريباً عادي است، اما با همة اينها من به دختر و پسرهايم اطلاع دادم كه غروب در منزل باشند و كمي هم ميوه و شيريني آماده كرديم.
بعد از نماز مغرب و عشاء بود كه دو نفر در زدند و وارد شدند، من ديدم كه اين دو نفر از پرسنل بنياد شهيد قزوين نيستند و از طرفي هم همراهشان دوربين و بيسيم و چيزاي ديگري است.
من راستش كمي شك كردم، پرسيدم پس بچههاي بنياد كجا هستند كه گفتند توي راهند و الآن ميرسند.
كمي گذشت و وقتي ديدند ما زياد شك كردهايم، به من گفتند: دوست داريد مقام رهبري الآن بيايند منزل شما؟
من كه از شما چه پنهان داشتم ديوانه ميشدم، گفتم: چرا نميخواهم، اتفاقاً تنها خواسته من از خدا همين هست، هنوز حرفم تمام نشده بود كه در را به صدا درآوردند. اما انگار پاهاي من چسبيده بود به زمين، شوكه شده بودم و نميتوانستم تكان بخورم.
آن دو نفري كه آمده بودند منزل ما، رفتند و در را باز كردند و من هم فقط چشام با آنها ميرفت.
در كه باز شد، مقام معظم رهبري را ديدم كه وارد خانه شد، اصلاً باورم نميشد، ايشان كه به در ورودي اتاق نزديك شدند، رفتم جلو و دستانشان را بوسيدم و گفتم: آقا، من ديروز پدرم درآمد، شما را نتوانستم ببينم.
خواهر شهيدان زنديپور هم كه اول دبيرستان است ميگويد: وقتي آقا آمدند، من هم بودم، دلم ميخواست خيلي چيزا به رهبرم بگويم، اما وقتي ايشان را ديدم زبانم بند آمد و اصلاً نتوانستم حرفي بزنم. اول فكر كردم رهبرم مثل همة آدماي ديگه است، اما وقتي ديدمشان، يك تكه نور بودند، اصلاً يه چيز ديگهاي بودند و ايكاش ميتوانستم يه جورايي ايشان را تشريح كنم.
او ميگويد: از آن روز همة همكلاسيهام، همة همسايهها، دوستان و آشنايان، از ما، درمورد آقا سئوال ميكنند، گاهي خيلي از دوستانم باور نميكنند و فكر ميكنند من شوخي ميكنم كه ميگويم رهبر به منزل ما آمده است.
فاطمه كلاس سوم ابتدايي و 9 ساله است، ميگويد: آقا دستي سر من كشيد كه دلم هري ريخت. خيلي خوشحال شدم. انگار سبك بودم و در حال پرواز.
از من اسمم را پرسيدند:
گفتم: فاطمه.
گفتند: بهبه، فاطمه خانم، كلاس چندي؟
گفتم: سوم
گفتند: چادر سر ميكني؟
گفتم: بله
گفتند: انشاءالله عاقبت بخير بشوي.
فاطمه ميگويد: فردا كه مدرسه رفتم ،همة بچهها دورم جمع شده بودند و از آقا ميپرسيدند، معلمها هم مرا بردند دفتر و همه مرا بوسيدند و از آقا ميپرسيدند، احساس كردم همه دارند با حسرت مرا نگاه ميكنند.
پدر شهيدان زنديپور ميگويد: از آن روز به بعد همه همسايهها از ما گلهمند شدهاند و ميگويند چرا آقا آمد خانه شما، ما را خبر نكرديد. از طرفي هم خيليها كه متوجه آمدن رهبر به منزل ما شدهاند ، ميآيند منزل ما و موضوع را با آب و تاب سؤال ميكنند.
مادر شهيدان حسين و سعيد احمدي خواهر شهيدان علي و مهدي رجبلو ميگويد: براي انجام كاري به بنياد شهيد رفته بودم، براي يك لحظه دلم شور افتاد، انگار 4 شهيد عزيزم ، به دنبالم آمده اند تا مرا بجايي ببرند، سريع خودم را رساندم خانه، قبل از اينكه در را باز كنم همسايه بغلي آمد و گفت: حاج خانوم يك آقايي آمده بود با شما كار داشت، اين هم تلفنش.
من كه تنها زندگي ميكنم، وارد خانه شدم، گيج بودم، به پسرم زنگ زدم و گفتم: آقايي آمده گفته ما غروب براي مصاحبه به منزل شما ميآييم.
پسرم خودش را رساند، شماره تلفن را گرفت و زنگ زد. پشت گوشي همان آقايي كه آمده بود منزل ما ،به پسرم ميگويد: ما امشب، بعد از نماز ميخواهيم بياييم منزل شما مصاحبه كنيم، آمادگي آن را داريد؟
احمد، برادر شهيدان احمدي ميگويد: گفتم تشريف بياوريد، مشكلي نيست.
اما او دوباره گفت: حتماً منزل هستيد و مشكلي نداريد؟
من هم گفتم: نه آقا تشريف بياوريد، اينقدر خبرنگاران ميآيند براي مصاحبه، شما هم يكيش!
احمد ادامه ميدهد: با مادر خداحافظي كردم كه بروم خانه و عصري برگردم، غروب شد،عيال و دخترم مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودند كه من راه افتادم، آنها هم نمازشان تمام شده بود و گفتند ما هم ميآييم.
خانه مادر رسيده بوديم كه صداي زنگ خانه آمد، رفتم در را باز كردم، 4 نفر وارد خانه شدند، بيسيم و تلفن همراه و دوربين با خود داشتند، آن هم دوربين فيلمبرداري! نشستند، ما هم نشستيم و حال و احوالي كرديم. شروع كردند يكسري سئوالاتي پرسيدند كه هيچ ربطي به موضوع مصاحبه، يعني در ارتباط با شهدا، نداشت. راستش شك من بيشتر شد و گفتم: چرا به اصل موضوع نميپردازيد، مگر قرار نيست مصاحبه بكنيد؟
يكي از آقاياني كه براي مصاحبه آمده بود، برگشت گفت: دوست داريد آقا بيايد خانه شما؟
مادر شهيدان احمدي ادامه ميدهد: وقتي گفتند رهبر به خانه من تشريف ميآورند، شروع كردم به صلوات فرستادن.
گفتم: مطمئنيد؟
پاسخم را نگرفته بودم كه در زدند، در كه باز شد، خورشيد را تو ورودي در ديدم، باور كنيد يك لحظه احساس كردم فرزندان شهيدم دارند از در ميآيند تو، يك آن همه دردهايم را فراموش كردم، غم بيپدري، غم بيهمسري، غم بيبرادري، غم بيفرزندي و از همه مهمتر درد پاهايم.
وارد اتاق كه شدند، روي منبر كوچك حسينيه نشستند ،تابلوي حسينيه را كه مقابلشان بود ،ديدند و فرمودند: اينجا هم كه حسينيه است.
من هم گفتم:بله، ما چون در منزل، مرتب روضه خواني داريم، بنياد شهيد اين منبر و تابلو را در اختيار ما قرار داده و منزل ما را در اصل حسينيه كردهاند.
از اين مادر دردمند ميپرسم: از مسائلي كه با حضور رهبر در خانه شما گذشت چه نكاتي را به ياد داري؟
ميگويد: هيچي، من پس از ديدن آقا ، تا دو ساعت در حال خودم نبودم و آن شب هم تا صبح نخوابيدم و همهاش گريه ميكردم.
مژگان نوري، عروس خانواده در خصوص نحوه برخورد رهبر ميگويد: نوع برخورد آقا طوري بود كه آدم احساس ميكرد، رهبر مثل خود ما و از خود ماست. از طرفي ميزان اهميتي كه ايشان براي خانوادهاي شهدا قائل هستند واقعاً در حد توصيف نيست.
پدر و مادر شهيد يوسفزاده با قلب بزرگي كه دارند، در يك چارديواري تنگ و قديمي زندگي ميكنند، چارديواري كوچكي كه رهبر معظم انقلاب با ورود به اين خانه كوچك و محقر، قطعا بزرگي و عظمت خانواده شهدا و مستضعفان و محرومان را به رخ جهانيان كشيدند.
پدر بزرگوار شهيد يوسفزاده ميگويد: وقتي آقا وارد خانه ما شد، انگار بچهام زنده شده و آمده خانه، خدا سايهشان را از سرمان كم نكند.
او ادامه ميدهد: بعد از رفتن آقا ، خانه ما شده است زيارتگاه و مرتب همسايهها و آشنايان ميآيند منزل ما و به خاطر حضور رهبرمان در خانه ما، با ما ديده بوسي ميكنند.
پدر شهيد يوسفزاده ميگويد: اگرچه شهيدان ماية افتخار ما و هميشه زندهاند، اما با حضور رهبر و آقايمان به خانه ما، من در مقابل شهدا و عظمت آنان، واقعاً احساس كوچكي ميكنم.
مادر شهيد يوسفزاده هم ميگويد: آقا با آمدنشان به خانه ما ، عطر و بوي شهيدمان را آوردند، من در اين لحظات يك بار ديگر احساس كردم كه پسرم از جبهه برگشته است، به آقا گفتم: ميوه و شيريني بياورم؟
مقام معظم رهبري، در سفر 4 روزه خود به قزوين و با انتخاب يكي از مناطق محروم اين شهرستان، براي ديدار با خانوادههاي عزيز شهيدان، به بحث و گفتگو با اهل خانوادهها پرداخته و مشكلات آنان را مورد توجه ويژه قرار دادهاند.
امير، برادر شهيدان احمدي، در اين رابطه ميگويد: آقا از من سئوال كردند، شما چه كاره هستيد.
گفتم: آقا، بيكارم.
فرمودند: چرا؟
گفتم: آقا، مملكت اينقدر مشكل دارد و شما را ناراحت ميكند كه بس است و اجازه بدهيد، مشكل ما به ناراحتيهاي شما اضافه نشود.
آقا فرمودند: نه، علت بيكاريت را بگو و اصرار زيادي كردند، كه من هم علت آن را خدمت ايشان عرض كردم و رهبر عزيزمان هم، دستور پيگيري و اشتغال مرا دادند.
يكي از خانوادههاي معظم شهدا، كه به خاطر ويژگيهاي شهدايش، پيشبيني ميشد، رهبر معظم انقلاب به منزل ايشان بروند، ميگويد: خيلي از خانوادهها انتظار ديدار رهبرشان را داشتند، اما آقا با انتخاب درست و صحيحي كه داشتند، ما و همه خانواده شهداي استان را سرفراز كردند و ما به نوبه خود به سفر ايشان به قزوين و توجهي كه به خانواده شهدا داشته و دارند،افتخار ميكنيم.
برگرفته از سايت جوان شاهد

