بچه شلوغ ديروز، مغز متفكر جنگ
در ابتدا لطفاً خودتان را معرفى كنيد.
- كبرى افشردى بهروز، اصالتاً تبريزى هستيم همانجا هم متولد شدم. پدرم نجار فرنگىساز بود.
از ازدواجتان بگوييد.
- سال 1329 در سن 18 سالگى ازدواج كردم. با حاجآقا فاميل بوديم، پسردايى مادرم بودند.
راجع به ازدواجتان بيشتر توضيح دهيد...
- آن زمان مثل الان نبود كه با دختر راجع به همسر آيندهاش صحبت كنند معمولا پدر، دختر را شوهر مىداد.
آنها آمدند خواستگارى؟
- بله، مدتى هم پدرم مخالف بودند ولى با وساطت پسر خواهرشان بالاخره راضى شدند. ولى من و همسرم تا روز ازدواج همديگر ا نديديم.
شغل حاج آقا چه بود؟
- ابتدا كفاش بودند و بعد كارمند وزارت راه شدند.
اين تغيير شغل دليل خاصى داشت؟
- موقع ازدواج ايشان مسلول بودند و اين را از فاميل پنهان كرده بودند و چون پدرشان هم پير بود و در عتبات زندگى مىكردند، همسرم نزد برادرشان بودند. بعد از ازدواج متوجه شديم كه ايشان بيمار هستند. دو ماه كه ازدواجمان گذشت، بيمارىشان شدت پيدا كرد و در بيمارستان بوعلى بسترى شدند. اما هنوز من نمىدانستم مريضى ايشان چيست. چون دوران درمان ايشان طول كشيد. من و مادرم را فرستادند تبريز. چهارده ماه تبريز ماندم تا خوب شدند. از اين به بعد دكتر، كارگرى را براى ايشان تحريم كرد و به همين خاطر رفتند اداره مشغول شدند.
مراسم ازدواج هم گرفتيد؟
- يك مهمانى ساده و مختصر با مهريه هزار تومان.
بعد از ازدواج كجا زندگى مىكرديد؟
- ابتدا منزل برادرشان بوديم.همسرم بعد از درمان بيمارىشان يك اتاق براى ما اجاره كردند كه همانجا هم بچهدار شديم.بعدش دوازده سال در خانهاى كه متعلق به اداره بود زندگى كرديم تا بالاخره توانستيم در ميدان خراسان خانهاى بخريم.
درآمد حاج آقا چقدر بود؟
- روزهاى اول كه غير رسمى و به صورت روزمزد كار مىكردند، روزى 35 ريال و بعد از تولد دخترمان كه فرزند اول بودند تا مدتها روزى چهل ريال حقوق داشتند.
چرخ زندگى با اين حقوق مىچرخيد؟
- ناچار بوديم بسازيم. زندگىها هم آن موقع خيلى ساده بود. البته من در يك خانوادهاى بزرگ شده بودم كه وضع مالى خوبى داشتيم ولى بعد از ازدواج خيلى با قناعت زندگى مىكرديم و من هيچ گاه اين موضوع را به روى شوهرم نمىآوردم. خدا كمك مىكرد و سعى مىكرديم تا ظاهر زندگىمان را حفظ كنيم. البته بعدها اوضاعمان بهتر شد. خود من هم تا 25 سال كار خياطى مىكردم و گاهى طورى مىشد كه درآمد من ۵/۱ برابر شوهرم بود.
«آقا غلامحسين» بچه چندم بودند؟
- بچه دوم و پسر اول 25 اسفند 1334 به دنيا آمد.
آن موقع ما در ميدان ارك ساكن بوديم و غلامحسين در بيمارستان «مادر» واقع در پيچ شميران به دنيا آمد.
اسم ايشان را چه كسى انتخاب كرد؟
- خودم.
چرا غلامحسين؟
- به علت بيمارى كه من داشتم ايشان 7 ماهه دنيا آمدند كه خيلى هم سخت بود. موقع تولد يك كيلو و هشتصد گرم وزن داشت. چون زمان تولد ايشان مصادف شد با سالروز تولد امام حسين(ع) از امام حسين خواستم تا اين بچه سالم بماند و نذر كردم اسمش را غلامحسين بگذارم. خود غلامحسين هم ارادت خاصى به سيدالشهدا(ع) داشت و قبل از شهادت هم ذكر «يااباصالح» و «يااباعبدالله» مىگفت كه من گفتم شرط غلامىاش را خوب به جا آورد.
اسم بقيه بچهها را هم خودتان انتخاب كرديد؟
- بله، چون ارادت خاصى به ائمه، خصوصاً به امام حسين(ع) داشتيم دنباله اسم بچهها را يك «حسين» اضافه كردم: غلامحسين، محمدحسين و احمدحسين. حاجآقا در انتخاب نام بچهها مرا آزاد گذاشته بود.
غلامحسين چطور بزرگ شد؟
- به شدت ضعيف بود و پوست نازكى داشت. چون بدن نحيفى داشت من برايش لباس ململ مىدوختم كه نرم باشد و يك وقت پوستش را زخمى نكند. با اين وجود قبل از پوشيدن لباس تمام بدن ايشان را با پنبه مىپوشاندم. تا يك ماه هم قدرت تكلم و صدا نداشت و موقع گريه فقط صورتش را جمع مىكرد ولى با كمك خدا كم كم بزرگ شد.
بقيه بچهها هم همينطور ضعيف بودند؟
- نه، وضعشان بهتر بود.
ايام تحصيل را چطور گذراند؟
- دبستان را در مدرسه مترجمالدوله واقع در خيابان غياثى كه الان به نام شهيد آيتالله سعيدى است گذراند.
بچه شلوغى بود يا نه؟خيلى اذيت مىكرد يا آرام بود؟
- بله، خيلى شلوغ بود.اذيت هم گاهى مىكرد ولى من صبر مىكردم و سعى داشتم با او راه بيايم.
اين تحرك بيش از حد از چه سنى شروع شد؟
- از همان موقع كه راه افتاد به شدت پرتحرك بود. همبازىهاى زيادى هم داشت.
اهل دعوا بود؟
- كم و بيش، ولى چون از او پشتيبانى نمىكرديم كم كم فهميد كه نبايد دعوا كند. يكى دو مورد كه از او شكايت شد درب منزل، من گفتم برويد خودتان مشكلتان را حل كنيد اگر شما را زده شما هم او را بزنيد.
در چه سنى بود؟
- شش، هفت ساله بود.
شده بود كه شما را به مدرسه احضار كنند؟
- بله، يك بار كه به دبيرستان مروى مىرفت.
قضيه از اين قرار بود كه وقتى مهمانى از خارج مىآمد ، بچهها را براى اجراى مراسم تشريفات و رژه مىبردند. در يكى از اين مراسمات ايشان اعتراض كرده بود كه همين باعث شده بود تا او را از مراسم اخراج كردند و از همانجا از او كينه به دل گرفتند. بعد به بهانه درگيرى با يكى از همكلاسىهايش، مرا خواستند. وقتى رفتم در دفتر دبيرستان، معاون آموزشگاه سيلى محكمى به صورت غلامحسين زد كه جاى انگشتش ماند و من خيلى ناراحت شدم.
كارى هم كرديد؟
- نه، اگر حرفى مىزديم، اخراجش مىكردند.
آن سالها روحياتش چطور بود؟
- شوخ طبع بود ولى پرحرف نبود. اصلاً مسائل و ناراحتىهاى بيرون را منتقل نمىكرد.
رابطهاش با برادرانش چطور بود؟
- اوايل كه سنشان كم بود، با هم دعوا مىكردند. يك بار كه با يكى از برادرانش دعوا كرده بود وقتى نزد من آمدند، گفتم اين طورفايده ندارد شما بايد طورى همديگر را بزنيد كه خونين و مالين شويد! همين طور با تعجب من را نگاه مىكردند و بالاخره منظورم را فهميدند و ديگر پيش نيامد كه دعوا كنند.
از شما حساب مىبردند؟
- بله، هم حساب مىبردند و هم رويم حساب مىكردند! با من راحت بودند. من هم سعى مىكردم با دوستى مسائل را حل كنم. بعضى مواقع ايجاب مىكرد كه تنبيهشان كنم اما نه به صورت جدى.
نماز را چه كسى يادش داد؟
- پدرش، مرتب بچهها را با خودش به مسجد مىبرد.
نسبت به دوستانش چطور رفتار مىكرد؟
- از دوران دبيرستان هر وقت مىآمد با خودش مهمان مىآورد. خيلى هم حساس بود. اول درهاى منزل را مىبست و دوستانش را مىبرد طبقه بالا و بعد درها را باز مىكرد. روى دوستانش كار فرهنگى و اخلاقى مىكرد و سعى داشت تا خودش هم از آنها استفاده ببرد. سردار جعفرى هم در خاطراتش تعريف مىكند كه هر موقع براى گزارش مىآمديم تهران، آخر شب ما را با اصرار مىبرد منزل خودشان.
قبل از انقلاب كار هم مىكرد تا درآمد شخصى داشته باشد؟
- نه، من اجازه نمىدادم.
چرا؟
- چون از نظر اخلاقى نمىدانستم شخصى كه پيش او كار مىكند چطور آدمى است. به بچههايم اجازه نمىدادم خيلى منزل كسى بروند، مىگفتم شما دوستانتان را بياوريد منزل خودمان. از دور هم كنترلشان مىكردم. همين غلامحسين با پسرى دوست شد و بعد كه صلاحيت نداشت وقتى به او تذكر دادم و مشخصات دوستش را هم جزء به جزء گفتم جوابى نداد و فهميد كه من حواسم جمع است بعد از آن در انتخاب دوستانش خيلى دقت مىكرد.
اين قضيه چه سالى بود؟
- غلامحسين كلاس اول يا دوم دبيرستان بود. مراقبتهايم از دور بود تا هم شخصيتشان حفظ شود هم از راه راست منحرف نشوند. خودم آنها را گردش مىبردم. گاهى هم حتى سينما مىرفتيم اول در مورد فيلمها بررسى مىكردم و بعد از سلامت فيلم مطمئن مىشدم. مىبردمش سينما.
قبل از انقلاب در خانواده و نزديكان افراد سياسى داشتيد؟
- بله، افرادى كه سياسى بودند ولى مذهبى نبودند. يكى از پسرعموهايم چاپخانهاى داشت كه در آن عليه رژيم چيزى چاپ كرده بود و به همين دليل هم دستگير شد.
فضاى منزل سياسى بود؟
- بله، خصوصاً غلامحسين از اول خيلى نسبت به مسايل روشن بود و اگر چيزى مىفهميد در منزل هم بازگو مىكرد.
با توجه به اينكه همسرتان شغل دولتى داشتند شما را از اين بحثها پرهيز نمىدادند؟
- با اينكه بيرون از منزل با كسى كه اعتماد نداشتيم صحبت نمىكرديم ولى با اين حال همسرم را به خاطر انقلابى بودن با 25 سال سابقه خدمت مجبور به بازنشستگى كردند.
فعاليتهاى اجتماعى آقاغلامحسين طور بود؟
- خيلى اهل معاشرت بود، در بچگى هياتى داشتند كه در منازل برگزار مىشد بعدها هم در دوران جوانى در مسجد فعاليت زيادى داشت. در مسجد حيدريه كتابخانهاى تاسيس كردند كه هنوز هم فعال است.
مقلد چه كسى بوديد؟
- اول آيتالله بروجردى بعد آيتالله خويى و از سال 55 يا 56 امام خمينى(ره).
آيا قبل از آن شناختى نسبت به حضرت امام داشتيد؟
- مسجد محل ما (مسجد حيدريه) امام جماعتى داشت به نام آقاى تهرانى كه مرد بسيار خوبى بود. ايشان مقلد آيتالله خويى بودند و چون آيتالله بروجردى كه ما مقلد ايشان بوديم فوت كرده بودند به ما گفتند كه آيتالله خويى و آيتالله خمينى همطراز هم هستند و چون بيشتر رسالههاى دست من متعلق به آيتالله خويى بود و مردم محل هم اكثراً مقلد ايشان بودند ما هم ايشان را انتخاب كرديم. بعدها فهميديم كه مجتهد بايد نسبت به زمان و مكان به خوبى آگاهى داشته باشد. از طرفى هم مسائل مربوط به امام(ره) و انقلاب را كه ديديم مقلد ايشان شديم.
غلامحسين دانشگاه را چطور قبول شد؟
- وقتى براى دانشگاه كنكور داد (آن زمان هر دانشگاهى جداگانه كنكور مىگرفت) ايشان در هشت دانشگاه و دانشكده و زبانكده قبول شد. از جمله دانشگاه قضايى قم كه نرفت.
چرا؟
- مىگفت بر فرض كه من قاضى هم بشوم در اين رژيم چطور مىتوانم قضاوت كنم. همه اين رشتهها را رها كرد و رفت اروميه رشته كشاورزى و دامپرورى . وقتى علت را از او پرسيدم گفت: مىخواهم از محيط تهران دور باشم. محيط تهران را از نظر مذهبى آلوده مىدانست؛ خصوصاً وضع حجاب زنان را.
آنجا هم فعاليت سياسى داشت؟
- بله، به همين خاطر در آنجا با اساتيد درگير لفظى شده بود و يك بار به من گفتند كه برو اروميه و به او بگو كه درسش را بخواند و به سياست كارى نداشته باشد من هم گفتم اين كار را نمىكنم. او عاقل است و بالغ و خودش مىداند چه كار بايد بكند، فقط به او گفتم مراقب باش گير نيفتى چون اين را نمىتوانم تحمل كنم.
بعد از يك سال و نيم (سه ترم) در نمرات او دستكارى شد و او را مشروط و از دانشگاه اخراج كردند.
بعد از اخراج چه كرد؟
- به تهران آمد و جهت انجام خدمت سربازى به ايلام اعزام شد كه اين مصادف شد با زمان انقلاب. وى آنجا هم روى سربازها كار مىكرد و به همين خاطر او را از بقيه جدا كردند و شد راننده يك گروهبان. بعد از فرمان حضرت امام مبنى بر فرار سربازها از پادگانها، او هم فرار كرد و به تهران آمد، بعد هم رفت داخل انقلاب طورى كه ما كمتر او را مىديديم. بعد از پيروزى انقلاب هم چون رشتهاش رياضى بود بيست روز درس خواند و در رشته قضايى دانشگاه تهران قبول شد.
چه سالى؟
- فكر مىكنم سال 58 بود. هم درس خواند و هم در جهادسازندگى و سپاهپاسداران انقلاب اسلامى فعاليت مىكرد و اولين كسى بود كه در روزنامه »جمهورى اسلامى« مقاله مىنوشت. يك ترم در دانشگاه تهران درس خواند و وقتى انقلاب فرهنگى شد، يكسره به سپاه رفت و بعد هم جنگ. از روز اول جنگ هم رفت اهواز.
چگونه از ورودش به سپاه مطلع شديد؟
- بعد از مدتى خودش گفت كه وارد سپاه شده و قصد دارد براى جنگ به اهواز برود.
جلويش را نگرفتيد؟
- نه.
نمىگفتند با اين قد و قواره مىخواهد بجنگد؟ چون سن و سالش خيلى كمتر نشان مىداد.
- همينطور است. حتى آقا (رهبر انقلاب) زمانى كه رئيس جمهور بودند و تشريف آوردند منزل ما، خاطرهاى نقل كردند كه براى خود من هم جالب بود. ايشان فرمودند: «وقتى براى سركشى و اطلاع از اوضاع به منطقه رفته بودم در اتاق جنگ يكى از برادران ارتش مشغول شرح دادن منطقه و جنگ بود و بعد از آن قرار شد تا يكى از فرماندهان سپاه هم توضيحاتى بدهد. ديدم كه يك جوان لاغر و نحيف كه سنش 17، 18 سال نشان مىداد وارد اتاق شد رفت پاى نقشه. من خيلى جا خوردم. دور تا دورم ارتشىهاى استخوان خرد كرده نشسته بودند؛ با خودم گفتم اين جوان چه حرفى براى گفتن دارد. ولى وقتى ايشان شروع به توضيح دادن كردند و مسايل مرز و نفرات و اوضاع منطقه را بازگو نمودند براى من خيلى جالب بود كه يك جوان اين قدر اطلاعات و حافظه قوى داشته باشد. حسابى سربلند شدم».
راستش من تا دوران دبيرستانش از ميزان هوش و حافظهاش زياد خبر نداشتم، ولى وقتى كنكور مىخواند و ديدم كه چند جا قبول شده براى من مسجل شد كه ايشان از هوش بالايى برخوردار است.
از كارهايى كه در جبهه مىكرد خبر داشتيد؟
- نه زياد. هر موقع كه از او مىپرسيديم در جبهه چه كار مىكنيد، مىگفت: اى... هستيم، مىپلكيم!
چيز خاصى شنيده بوديد؟
- چون هميشه خودش رانندگى مىكرد، يك بار بعد از چند شب بىخوابى هنگام رانندگى خوابش برده و تصادف كرده بود كه آوردنش بيمارستان اصفهان. بعد از آن حادثه ديگر اجازه ندادند خودش رانندگى كند. در كل كم و بيش چيزهايى مىگفت ولى نه بهطور كامل و شفاف؛ بيشتر مردم مىگفتند. وقتى هم كه مىآمد چون زمان فعاليت منافقين بود، يكى از جوانان محل ما كه شهيد هم شد، بسيجىهاى محل را جمع مىكرد تا از منزل ما محافظت كنند تا مبادا آسيبى به او برسد. اين قضيه را بعدها فهميديم. مردم خيلى مراقب او بودند.
يعنى شما نمىدانستيد كه ايشان فرمانده است؟
- به آن صورت نمىدانستيم. اين موضوع را بعد از شهادتش فهميديم. من زياد اهل دخالت در كارهايش نبودم و سوالى هم نمىكردم.
پدرش هم نمىدانست؟
- نه به آن صورت، فقط يك بار كه منطقه رفته بود، يه چيزهايى فهميده بود. گويا آنجا مشغول كارهاى خدماتى بوده وقتى او را مىبينند جلويش را مىگيرند و مىگويند حاج آقا چرا اين كارها را انجام مىدهيد. پسر شما براى خودش شخصيتى است. شما هم سن و سالى داريد.
به شما گفته بود حضرت امام(ره) را رو در رو مىبيند؟
- نه، مىگفت جايى كار داريم، بعد مىفهميديم رفتهاند پيش امام. همان روزى هم كه فرزندش به دنيا آمد، براى گزارش به نزد امام رفته بودند. دوستانش به او گفتند: فرزند تو به دنيا آمده، اينجا چه كار مىكنى؟ و او مىگفت: فرزند را خدا داده، خودش هم او را حفظ خواهد كرد. من كار دارم، ماموريت دارم و بايد بروم. وقتى هم غروب آمد منزل، من تلفنى از تولد فرزندش مطلع شده بودم. وقتى به او گفتم: چرا خانمت را تنها گذاشتى و آمدى؟ خيلى بىتفاوت گفت: ايرادى ندارد. حتى فرداى آن روز كه من براى فرزندش يكسرى وسيله تهيه كرده بودم، خودش دست نزد، چون كار داشت. مرا سوار هواپيما كرد و فرستاد اهواز تا براى پرستارى از خانمش بروم.
همسرشان را چطور انتخاب كردند؟
- گويا در اهواز بچههاى سپاه گفته بودند يك دختر اهوازى هست كه خانم خوبى است و در دانشگاه اهواز درس مىخواند، با انقلاب فرهنگى وارد سپاه شده و از پايهگذاران بسيج خواهران اهواز است. سه نوبت با ايشان صحبت كرد و بعد با من مشورت كرد من هم گفتم: بيشتر احتياط كن تا بيشتر بشناسىاش. بعد فهميديم از يك خانواده اصيل جنوبى هستند و سيد طباطبايىاند و همگى دخترانشان را فقط به سيد دادهاند و اين اولين بار بود كه دخترشان را به غير سيد مىدادند. چند وقت بعد رفتند خدمت آقاى جزايرى و يك صيغه يك ماهه خواندند. بعد آمدند تهران و در مجلس يكى از نمايندگان روحانى خطبه عقدشان را خواند. در كل خدمتش در جبهه، فقط پنج ماه مرخصى آمد. آن هم براى ازدواجش بود. هميشه مىگفت دوست دارم داماد حضرت زهرا(س) شوم تا به ايشان محرم باشم و روز قيامت من را به خيمه ايشان راه بدهند.
مهر خانمشان چقدر بود؟
- يك دوره «وسايلالشيعه» كه همان اول خريد و داد. هر چقدر هم ما اصرار كرديم خانمش به خريدن يك حلقه ششصد تومانى بسنده كرد.
جشن عروسى هم گرفتيد؟
- نه، فقط دو شب آقايان را دعوت كرديم چون دوستانش زياد بودند و منزل ما هم كوچك بود دو شب پذيرايى كرديم. يك شب هم خانمها.
آن موقع ساكن كجا بوديد؟
- ميدان خراسان، خيابان 17 شهريور.
لباس عروس و داماد هم تهيه كردند؟
- اصلاً. همان لباس معمولى.
خرج عروسى چقدر شد؟
- تقريباً چهار هزار تومان.
فرزندشان دختر است يا پسر؟
- دختر.
اسمى هم انتخاب كرده بود؟
- گفته بود اگر دختر شد، نرگس و اگر پسر بود موسى.
نسبت به فرزندش چطور رفتار مىكرد؟ نبايد زياد پيش او بوده باشد.
- در كل با همسرش يكسال و نيم زندگى كرد و موقع شهادت فرزندش چهار ماهه بود. ولى واقعاً بچهدوست بود، هنوز هم بعضى بچههاى فاميل خاطراتى از او دارند كه با آنها بازى مىكرد.
گريهاش را ديده بوديد؟
- نه، ولى دوستانش مىگفتند در جبهه وقتى روضه خوانده مىشد به شدت گريه مىكرد.
با شناختى كه از او داريد، گويا خيلى اهل ابراز احساسات نبود؟
- همينطور است. ولى به آقاى صادق آهنگران خيلى علاقمند بود و به نوحهسرايى ايشان اعتقاد داشت. مىگفت: وقتى قبل از عمليات ايشان مىخواند، 200 نفرمان به اندازه 400 نفر مىجنگند.
رفتن آخرش يادتان هست؟
- معمولاً با راننده مىآمد. ولى آخرين بار وقتى ايشان را از دم در بدرقه كردم، يك لحظه ياد امام حسين(ع) افتادم كه پشت سر حضرت علىاكبر(ع) نگاه كردند و با حسرت قد و قامت ايشان را براى آخرين بار تماشا نمودند. روزهاى آخر خيلى هيكلش درشتتر شده بود. به خودم گفتم: توكل بر خدا. هر چه پيش آيد خوش آيد. هميشه خودم را آماده كرده بودم. چون گاهى هر سه پسرم با هم مىرفتند، برايم غيرمنتظره نبود. خدا هم يك صبر عجيبى به من داد. چون من ايشان را ديوانهوار دوست داشتم. بعد از شهادتش نه خودم لباس مشكى پوشيدم و نه اجازه دادم كسى بپوشد. مىگفتم شهيد لباس مشكى ندارد. شهدا زندهاند.
خبر شهادتش را چطور به شما دادند؟
- شب ساعت حدود 10/30 بود كه تلفن زنگ زد. عروس دومم هم عقد كرده بود و منزل ما تشريف داشت. ما با هم طبقه بالا بوديم كه من سراسيمه آمدم پايين. آقا محمدحسين پشت تلفن بود و به پدرش گفت كه برادرم مجروح شده و مىخواهيم بياوريمش تهران. همانجا بود كه من متوجه شدم.
پيكر شهيد را ديديد؟
- بله. هم در سردخانه و هم در بهشتزهرا.
غسل داده شد يا با همان لباس دفن كردند؟
- غسلش دادند، زمان غسل، من هم بودم.
زخمهايش را ديديد؟
- زخمهاى زيادى داشت چون تركش خورده بود. همانطور كه مىدانيد موقع شهادت اينها 8 نفر در سنگر بودند. غلامحسين برادرش را براى انجام كارى مىفرستد بيرون سنگر كه يك خمپاره به سنگر اصابت مىكند. 2 تن مجروح مىشوند، 4 نفر در جا شهيد شدند و ايشان هم يكى دو ساعت بعد شهيد شدند.
خوابش را مىبينيد؟
- گه گاه.
همصحبت هم مىشويد؟
- گاهى همصحبت هم مىشويم ولى خيلى جواب نمىدهد.
چيزى هم ازش خواستيد؟
- حدود يك سال پيش بود كه گفتم: من را هم با خودت ببر. گفت: نه حالا زود است.
فكر مىكنيد چه مسائلى در تربيت شهيد باقري مؤثر بود؟
- من كار خاصى نكردم. اينطور نبود كه مثلاً هميشه با وضو به ايشان شير بدهم. فقط 2 تا موضوع را سعى كردم رعايت كنم. يكى طهارت، يعنى تلاش مىكردم زندگى و بچهها هميشه پاك باشند. خيلى به نجس و پاكى مقيد بودم.
دوم هم حلال و حرام. چون درآمد پدرش كم بود و بچهها هم محصل بودند و زندگى پررفت و آمدى هم داشتيم لذا من هم شروع به كار كردم و چون كارم خياطى بود، سعى مىكردم تا كارم را به بهترين نحو انجام دهم. بهترين كار را تحويل مىدادم. هنوز هم بعضى از دوستان مىگويند كه لباس چند سال قبل را كه من برايشان دوختم، نگه داشتهاند.
پدرش هم اگر مىخواست مىتوانست پول بيشترى بگيرد چون كارش طورى بود كه مىتوانست ولى نكرد و به همان حقوق مقدّر و حلال ساختيم. اينها فكر مىكنم مسائلى است كه در تربيت ايشان نقش داشت.
در پايان اگر بخواهيد شهيد غلامحسين را در يك جمله مختصر تعريف كنيد چه مىگوييد؟
- عقيده ايشان اين بود كه همه چيز از خداست و به خدا برمىگردد. تكيه كلامش هم آيه: «و ما رميت اذرميت و لكن الله رمي» بود.
در وصيتنامهاش هم گفته بود: «برايم زياد قرآن بخوانيد، شهيد گريه ندارد».
هر وقت با خودش مهمان مىآورد به من مىگفت: «خانم، دست شما درد نكند، فقط دعا كن من شهيد شوم».
مىگفتم: من دعاى امام را تكرار مىكنم كه مىفرمود: «انشاءالله كه پيروز شويد».
ما را دعا كنيد.
- محتاج دعاييم.
منبع: هفتهنامه يالثارات
