تبليغاتX
آسمانیها

آسمانیها

بعد از شهدا ما چه کرده ایم؟ من و تو هم باید شهدایی زندگی کنیم

بچه شلوغ ديروز، مغز متفكر جنگ



گفت‌وگو با مادر شهيد غلامحسين افشردي


در ابتدا لطفاً خودتان را معرفى كنيد.
- كبرى افشردى بهروز، اصالتاً تبريزى هستيم همانجا هم متولد شدم. پدرم نجار فرنگى‏ساز بود.

از ازدواجتان بگوييد.
- سال 1329 در سن 18 سالگى ازدواج كردم. با حاج‏آقا فاميل بوديم، پسردايى مادرم بودند.

راجع به ازدواجتان بيشتر توضيح دهيد...
- آن زمان مثل الان نبود كه با دختر راجع به همسر آينده‏اش صحبت كنند معمولا پدر، دختر را شوهر مى‏داد.

آنها آمدند خواستگارى؟
- بله، مدتى هم پدرم مخالف بودند ولى با وساطت پسر خواهرشان بالاخره راضى شدند. ولى من و همسرم تا روز ازدواج همديگر ا نديديم.

شغل حاج آقا چه بود؟
- ابتدا كفاش بودند و بعد كارمند وزارت راه شدند.

اين تغيير شغل دليل خاصى داشت؟
- موقع ازدواج ايشان مسلول بودند و اين را از فاميل پنهان كرده بودند و چون پدرشان هم پير بود و در عتبات زندگى مى‏كردند، همسرم نزد برادرشان بودند. بعد از ازدواج متوجه شديم كه ايشان بيمار هستند. دو ماه كه ازدواجمان گذشت، بيمارى‏شان شدت پيدا كرد و در بيمارستان بوعلى بسترى شدند. اما هنوز من نمى‏دانستم مريضى ايشان چيست. چون دوران درمان ايشان طول كشيد. من و مادرم را فرستادند تبريز. چهارده ماه تبريز ماندم تا خوب شدند. از اين به بعد دكتر، كارگرى را براى ايشان تحريم كرد و به همين خاطر رفتند اداره مشغول شدند.

مراسم ازدواج هم گرفتيد؟
- يك مهمانى ساده و مختصر با مهريه هزار تومان.

بعد از ازدواج كجا زندگى مى‏كرديد؟
- ابتدا منزل برادرشان بوديم.همسرم بعد از درمان بيمارى‏شان يك اتاق براى ما اجاره كردند كه همانجا هم بچه‏دار شديم.بعدش دوازده سال در خانه‏اى كه متعلق به اداره بود زندگى كرديم تا بالاخره توانستيم در ميدان خراسان خانه‏اى بخريم.

درآمد حاج آقا چقدر بود؟
- روزهاى اول كه غير رسمى و به صورت روزمزد كار مى‏كردند، روزى 35 ريال و بعد از تولد دخترمان كه فرزند اول بودند تا مدتها روزى چهل ريال حقوق داشتند.

چرخ زندگى با اين حقوق مى‏چرخيد؟
- ناچار بوديم بسازيم. زندگى‏ها هم آن موقع خيلى ساده بود. البته من در يك خانواده‏اى بزرگ شده بودم كه وضع مالى خوبى داشتيم ولى بعد از ازدواج خيلى با قناعت زندگى مى‏كرديم و من هيچ گاه اين موضوع را به روى شوهرم نمى‏آوردم. خدا كمك مى‏كرد و سعى مى‏كرديم تا ظاهر زندگى‏مان را حفظ كنيم. البته بعدها اوضاعمان بهتر شد. خود من هم تا 25 سال كار خياطى مى‏كردم و گاهى طورى مى‏شد كه درآمد من ۵/۱ برابر شوهرم بود.

«آقا غلامحسين» بچه چندم بودند؟
- بچه دوم و پسر اول 25 اسفند 1334 به دنيا آمد.
آن موقع ما در ميدان ارك ساكن بوديم و غلامحسين در بيمارستان «مادر» واقع در پيچ شميران به دنيا آمد.

اسم ايشان را چه كسى انتخاب كرد؟
- خودم.

چرا غلامحسين؟
- به علت بيمارى كه من داشتم ايشان 7 ماهه دنيا آمدند كه خيلى هم سخت بود. موقع تولد يك كيلو و هشتصد گرم وزن داشت. چون زمان تولد ايشان مصادف شد با سالروز تولد امام حسين(ع) از امام حسين خواستم تا اين بچه سالم بماند و نذر كردم اسمش را غلامحسين بگذارم. خود غلامحسين هم ارادت خاصى به سيدالشهدا(ع) داشت و قبل از شهادت هم ذكر «يااباصالح» و «يااباعبدالله» مى‏گفت كه من گفتم شرط غلامى‏اش را خوب به جا آورد.

اسم بقيه بچه‏ها را هم خودتان انتخاب كرديد؟
- بله، چون ارادت خاصى به ائمه، خصوصاً به امام حسين(ع) داشتيم دنباله اسم بچه‏ها را يك «حسين» اضافه كردم: غلامحسين، محمدحسين و احمدحسين. حاج‏آقا در انتخاب نام بچه‏ها مرا آزاد گذاشته بود.

غلامحسين چطور بزرگ شد؟
- به شدت ضعيف بود و پوست نازكى داشت. چون بدن نحيفى داشت من برايش لباس ململ مى‏دوختم كه نرم باشد و يك وقت پوستش را زخمى نكند. با اين وجود قبل از پوشيدن لباس تمام بدن ايشان را با پنبه مى‏پوشاندم. تا يك ماه هم قدرت تكلم و صدا نداشت و موقع گريه فقط صورتش را جمع مى‏كرد ولى با كمك خدا كم كم بزرگ شد.

بقيه بچه‏ها هم همين‏طور ضعيف بودند؟
- نه، وضعشان بهتر بود.

ايام تحصيل را چطور گذراند؟
- دبستان را در مدرسه مترجم‏الدوله واقع در خيابان غياثى كه الان به نام شهيد آيت‏الله سعيدى است گذراند.

بچه شلوغى بود يا نه؟خيلى اذيت مى‏كرد يا آرام بود؟
- بله، خيلى شلوغ بود.اذيت هم گاهى مى‏كرد ولى من صبر مى‏كردم و سعى داشتم با او راه بيايم.

اين تحرك بيش از حد از چه سنى شروع شد؟
- از همان موقع كه راه افتاد به شدت پرتحرك بود. هم‏بازى‏هاى زيادى هم داشت.

اهل دعوا بود؟
- كم و بيش، ولى چون از او پشتيبانى نمى‏كرديم كم كم فهميد كه نبايد دعوا كند. يكى دو مورد كه از او شكايت شد درب منزل، من گفتم برويد خودتان مشكلتان را حل كنيد اگر شما را زده شما هم او را بزنيد.

در چه سنى بود؟
- شش، هفت ساله بود.

شده بود كه شما را به مدرسه احضار كنند؟
- بله، يك بار كه به دبيرستان مروى مى‏رفت.
قضيه از اين قرار بود كه وقتى مهمانى از خارج مى‏آمد ، بچه‏ها را براى اجراى مراسم تشريفات و رژه مى‏بردند. در يكى از اين مراسمات ايشان اعتراض كرده بود كه همين باعث شده بود تا او را از مراسم اخراج كردند و از همانجا از او كينه به دل گرفتند. بعد به بهانه درگيرى با يكى از همكلاسى‏هايش، مرا خواستند. وقتى رفتم در دفتر دبيرستان، معاون آموزشگاه سيلى محكمى به صورت غلامحسين زد كه جاى انگشتش ماند و من خيلى ناراحت شدم.

كارى هم كرديد؟
- نه، اگر حرفى مى‏زديم، اخراجش مى‏كردند.

آن سال‏ها روحياتش چطور بود؟
- شوخ طبع بود ولى پرحرف نبود. اصلاً مسائل و ناراحتى‏هاى بيرون را منتقل نمى‏كرد.

رابطه‏اش با برادرانش چطور بود؟
- اوايل كه سنشان كم بود، با هم دعوا مى‏كردند. يك بار كه با يكى از برادرانش دعوا كرده بود وقتى نزد من آمدند، گفتم اين طورفايده ندارد شما بايد طورى همديگر را بزنيد كه خونين و مالين شويد! همين طور با تعجب من را نگاه مى‏كردند و بالاخره منظورم را فهميدند و ديگر پيش نيامد كه دعوا كنند.

از شما حساب مى‏بردند؟
- بله، هم حساب مى‏بردند و هم رويم حساب مى‏كردند! با من راحت بودند. من هم سعى مى‏كردم با دوستى مسائل را حل كنم. بعضى مواقع ايجاب مى‏كرد كه تنبيهشان كنم اما نه به صورت جدى.

نماز را چه كسى يادش داد؟
- پدرش، مرتب بچه‏ها را با خودش به مسجد مى‏برد.

نسبت به دوستانش چطور رفتار مى‏كرد؟
- از دوران دبيرستان هر وقت مى‏آمد با خودش مهمان مى‏آورد. خيلى هم حساس بود. اول درهاى منزل را مى‏بست و دوستانش را مى‏برد طبقه بالا و بعد درها را باز مى‏كرد. روى دوستانش كار فرهنگى و اخلاقى مى‏كرد و سعى داشت تا خودش هم از آنها استفاده ببرد. سردار جعفرى هم در خاطراتش تعريف مى‏كند كه هر موقع براى گزارش مى‏آمديم تهران، آخر شب ما را با اصرار مى‏برد منزل خودشان.

قبل از انقلاب كار هم مى‏كرد تا درآمد شخصى داشته باشد؟
- نه، من اجازه نمى‏دادم.

چرا؟
- چون از نظر اخلاقى نمى‏دانستم شخصى كه پيش او كار مى‏كند چطور آدمى است. به بچه‏هايم اجازه نمى‏دادم خيلى منزل كسى بروند، مى‏گفتم شما دوستانتان را بياوريد منزل خودمان. از دور هم كنترلشان مى‏كردم. همين غلامحسين با پسرى دوست شد و بعد كه صلاحيت نداشت وقتى به او تذكر دادم و مشخصات دوستش را هم جزء به جزء گفتم جوابى نداد و فهميد كه من حواسم جمع است بعد از آن در انتخاب دوستانش خيلى دقت مى‏كرد.

اين قضيه چه سالى بود؟
- غلامحسين كلاس اول يا دوم دبيرستان بود. مراقبت‏هايم از دور بود تا هم شخصيتشان حفظ شود هم از راه راست منحرف نشوند. خودم آنها را گردش مى‏بردم. گاهى هم حتى سينما مى‏رفتيم اول در مورد فيلم‏ها بررسى مى‏كردم و بعد از سلامت فيلم مطمئن مى‏شدم. مى‏بردمش سينما.

قبل از انقلاب در خانواده و نزديكان افراد سياسى داشتيد؟
- بله، افرادى كه سياسى بودند ولى مذهبى نبودند. يكى از پسرعموهايم چاپخانه‏اى داشت كه در آن عليه رژيم چيزى چاپ كرده بود و به همين دليل هم دستگير شد.

فضاى منزل سياسى بود؟
- بله، خصوصاً غلامحسين از اول خيلى نسبت به مسايل روشن بود و اگر چيزى مى‏فهميد در منزل هم بازگو مى‏كرد.

با توجه به اينكه همسرتان شغل دولتى داشتند شما را از اين بحث‏ها پرهيز نمى‏دادند؟
- با اينكه بيرون از منزل با كسى كه اعتماد نداشتيم صحبت نمى‏كرديم ولى با اين حال همسرم را به خاطر انقلابى بودن با 25 سال سابقه خدمت مجبور به بازنشستگى كردند.

فعاليت‏هاى اجتماعى آقاغلامحسين طور بود؟
- خيلى اهل معاشرت بود، در بچگى هياتى داشتند كه در منازل برگزار مى‏شد بعدها هم در دوران جوانى در مسجد فعاليت زيادى داشت. در مسجد حيدريه كتابخانه‏اى تاسيس كردند كه هنوز هم فعال است.

مقلد چه كسى بوديد؟
- اول آيت‏الله بروجردى بعد آيت‏الله خويى و از سال 55 يا 56 امام خمينى(ره).

آيا قبل از آن شناختى نسبت به حضرت امام داشتيد؟
- مسجد محل ما (مسجد حيدريه) امام جماعتى داشت به نام آقاى تهرانى كه مرد بسيار خوبى بود. ايشان مقلد آيت‏الله خويى بودند و چون آيت‏الله بروجردى كه ما مقلد ايشان بوديم فوت كرده بودند به ما گفتند كه آيت‏الله خويى و آيت‏الله خمينى همطراز هم هستند و چون بيشتر رساله‏هاى دست من متعلق به آيت‏الله خويى بود و مردم محل هم اكثراً مقلد ايشان بودند ما هم ايشان را انتخاب كرديم. بعدها فهميديم كه مجتهد بايد نسبت به زمان و مكان به خوبى آگاهى داشته باشد. از طرفى هم مسائل مربوط به امام(ره) و انقلاب را كه ديديم مقلد ايشان شديم.

غلامحسين دانشگاه را چطور قبول شد؟
- وقتى براى دانشگاه كنكور داد (آن زمان هر دانشگاهى جداگانه كنكور مى‏گرفت) ايشان در هشت دانشگاه و دانشكده و زبانكده قبول شد. از جمله دانشگاه قضايى قم كه نرفت.

چرا؟
- مى‏گفت بر فرض كه من قاضى هم بشوم در اين رژيم چطور مى‏توانم قضاوت كنم. همه اين رشته‏ها را رها كرد و رفت اروميه رشته كشاورزى و دامپرورى . وقتى علت را از او پرسيدم گفت: مى‏خواهم از محيط تهران دور باشم. محيط تهران را از نظر مذهبى آلوده مى‏دانست؛ خصوصاً وضع حجاب زنان را.

آنجا هم فعاليت سياسى داشت؟
- بله، به همين خاطر در آنجا با اساتيد درگير لفظى شده بود و يك بار به من گفتند كه برو اروميه و به او بگو كه درسش را بخواند و به سياست كارى نداشته باشد من هم گفتم اين كار را نمى‏كنم. او عاقل است و بالغ و خودش مى‏داند چه كار بايد بكند، فقط به او گفتم مراقب باش گير نيفتى چون اين را نمى‏توانم تحمل كنم.
بعد از يك سال و نيم (سه ترم) در نمرات او دستكارى شد و او را مشروط و از دانشگاه اخراج كردند.

بعد از اخراج چه كرد؟
- به تهران آمد و جهت انجام خدمت سربازى به ايلام اعزام شد كه اين مصادف شد با زمان انقلاب. وى آنجا هم روى سربازها كار مى‏كرد و به همين خاطر او را از بقيه جدا كردند و شد راننده يك گروهبان. بعد از فرمان حضرت امام مبنى بر فرار سربازها از پادگانها، او هم فرار كرد و به تهران آمد، بعد هم رفت داخل انقلاب طورى كه ما كمتر او را مى‏ديديم. بعد از پيروزى انقلاب هم چون رشته‏اش رياضى بود بيست روز درس خواند و در رشته قضايى دانشگاه تهران قبول شد.

چه سالى؟
- فكر مى‏كنم سال 58 بود. هم درس خواند و هم در جهادسازندگى و سپاه‏پاسداران انقلاب اسلامى فعاليت مى‏كرد و اولين كسى بود كه در روزنامه »جمهورى اسلامى« مقاله مى‏نوشت. يك ترم در دانشگاه تهران درس خواند و وقتى انقلاب فرهنگى شد، يكسره به سپاه رفت و بعد هم جنگ. از روز اول جنگ هم رفت اهواز.

چگونه از ورودش به سپاه مطلع شديد؟
- بعد از مدتى خودش گفت كه وارد سپاه شده و قصد دارد براى جنگ به اهواز برود.

جلويش را نگرفتيد؟
- نه.

نمى‏گفتند با اين قد و قواره مى‏خواهد بجنگد؟ چون سن و سالش خيلى كمتر نشان مى‏داد.
- همينطور است. حتى آقا (رهبر انقلاب) زمانى كه رئيس جمهور بودند و تشريف آوردند منزل ما، خاطره‏اى نقل كردند كه براى خود من هم جالب بود. ايشان فرمودند: «وقتى براى سركشى و اطلاع از اوضاع به منطقه رفته بودم در اتاق جنگ يكى از برادران ارتش مشغول شرح دادن منطقه و جنگ بود و بعد از آن قرار شد تا يكى از فرماندهان سپاه هم توضيحاتى بدهد. ديدم كه يك جوان لاغر و نحيف كه سنش 17، 18 سال نشان مى‏داد وارد اتاق شد رفت پاى نقشه. من خيلى جا خوردم. دور تا دورم ارتشى‏هاى استخوان خرد كرده نشسته بودند؛ با خودم گفتم اين جوان چه حرفى براى گفتن دارد. ولى وقتى ايشان شروع به توضيح دادن كردند و مسايل مرز و نفرات و اوضاع منطقه را بازگو نمودند براى من خيلى جالب بود كه يك جوان اين قدر اطلاعات و حافظه قوى داشته باشد. حسابى سربلند شدم».
راستش من تا دوران دبيرستانش از ميزان هوش و حافظه‏اش زياد خبر نداشتم، ولى وقتى كنكور مى‏خواند و ديدم كه چند جا قبول شده براى من مسجل شد كه ايشان از هوش بالايى برخوردار است.

از كارهايى كه در جبهه مى‏كرد خبر داشتيد؟
- نه زياد. هر موقع كه از او مى‏پرسيديم در جبهه چه كار مى‏كنيد، مى‏گفت: اى... هستيم، مى‏پلكيم!

چيز خاصى شنيده بوديد؟
- چون هميشه خودش رانندگى مى‏كرد، يك بار بعد از چند شب بى‏خوابى هنگام رانندگى خوابش برده و تصادف كرده بود كه آوردنش بيمارستان اصفهان. بعد از آن حادثه ديگر اجازه ندادند خودش رانندگى كند. در كل كم و بيش چيزهايى مى‏گفت ولى نه به‏طور كامل و شفاف؛ بيشتر مردم مى‏گفتند. وقتى هم كه مى‏آمد چون زمان فعاليت منافقين بود، يكى از جوانان محل ما كه شهيد هم شد، بسيجى‏هاى محل را جمع مى‏كرد تا از منزل ما محافظت كنند تا مبادا آسيبى به او برسد. اين قضيه را بعدها فهميديم. مردم خيلى مراقب او بودند.

يعنى شما نمى‏دانستيد كه ايشان فرمانده است؟
- به آن صورت نمى‏دانستيم. اين موضوع را بعد از شهادتش فهميديم. من زياد اهل دخالت در كارهايش نبودم و سوالى هم نمى‏كردم.

پدرش هم نمى‏دانست؟
- نه به آن صورت، فقط يك بار كه منطقه رفته بود، يه چيزهايى فهميده بود. گويا آنجا مشغول كارهاى خدماتى بوده وقتى او را مى‏بينند جلويش را مى‏گيرند و مى‏گويند حاج آقا چرا اين كارها را انجام مى‏دهيد. پسر شما براى خودش شخصيتى است. شما هم سن و سالى داريد.

به شما گفته بود حضرت امام(ره) را رو در رو مى‏بيند؟
- نه، مى‏گفت جايى كار داريم، بعد مى‏فهميديم رفته‏اند پيش امام. همان روزى هم كه فرزندش به دنيا آمد، براى گزارش به نزد امام رفته بودند. دوستانش به او گفتند: فرزند تو به دنيا آمده، اينجا چه كار مى‏كنى؟ و او مى‏گفت: فرزند را خدا داده، خودش هم او را حفظ خواهد كرد. من كار دارم، ماموريت دارم و بايد بروم. وقتى هم غروب آمد منزل، من تلفنى از تولد فرزندش مطلع شده بودم. وقتى به او گفتم: چرا خانمت را تنها گذاشتى و آمدى؟ خيلى بى‏تفاوت گفت: ايرادى ندارد. حتى فرداى آن روز كه من براى فرزندش يك‌سرى وسيله تهيه كرده بودم، خودش دست نزد، چون كار داشت. مرا سوار هواپيما كرد و فرستاد اهواز تا براى پرستارى از خانمش بروم.

همسرشان را چطور انتخاب كردند؟
- گويا در اهواز بچه‏هاى سپاه گفته بودند يك دختر اهوازى هست كه خانم خوبى است و در دانشگاه اهواز درس مى‏خواند، با انقلاب فرهنگى وارد سپاه شده و از پايه‏گذاران بسيج خواهران اهواز است. سه نوبت با ايشان صحبت كرد و بعد با من مشورت كرد من هم گفتم: بيشتر احتياط كن تا بيشتر بشناسى‏اش. بعد فهميديم از يك خانواده اصيل جنوبى هستند و سيد طباطبايى‏اند و همگى دخترانشان را فقط به سيد داده‏اند و اين اولين بار بود كه دخترشان را به غير سيد مى‏دادند. چند وقت بعد رفتند خدمت آقاى جزايرى و يك صيغه يك ماهه خواندند. بعد آمدند تهران و در مجلس يكى از نمايندگان روحانى خطبه عقدشان را خواند. در كل خدمتش در جبهه، فقط پنج ماه مرخصى آمد. آن هم براى ازدواجش بود. هميشه مى‏گفت دوست دارم داماد حضرت زهرا(س) شوم تا به ايشان محرم باشم و روز قيامت من را به خيمه ايشان راه بدهند.

مهر خانمشان چقدر بود؟
- يك دوره «وسايل‏الشيعه» كه همان اول خريد و داد. هر چقدر هم ما اصرار كرديم خانمش به خريدن يك حلقه ششصد تومانى بسنده كرد.

جشن عروسى هم گرفتيد؟
- نه، فقط دو شب آقايان را دعوت كرديم چون دوستانش زياد بودند و منزل ما هم كوچك بود دو شب پذيرايى كرديم. يك شب هم خانم‏ها.

آن موقع ساكن كجا بوديد؟
- ميدان خراسان، خيابان 17 شهريور.

لباس عروس و داماد هم تهيه كردند؟
- اصلاً. همان لباس معمولى.

خرج عروسى چقدر شد؟
- تقريباً چهار هزار تومان.

فرزندشان دختر است يا پسر؟
- دختر.

اسمى هم انتخاب كرده بود؟
- گفته بود اگر دختر شد، نرگس و اگر پسر بود موسى.

نسبت به فرزندش چطور رفتار مى‏كرد؟ نبايد زياد پيش او بوده باشد.
- در كل با همسرش يكسال و نيم زندگى كرد و موقع شهادت فرزندش چهار ماهه بود. ولى واقعاً بچه‏دوست بود، هنوز هم بعضى بچه‏هاى فاميل خاطراتى از او دارند كه با آنها بازى مى‏كرد.

گريه‏اش را ديده بوديد؟
- نه، ولى دوستانش مى‏گفتند در جبهه وقتى روضه خوانده مى‏شد به شدت گريه مى‏كرد.

با شناختى كه از او داريد، گويا خيلى اهل ابراز احساسات نبود؟
- همين‏طور است. ولى به آقاى صادق آهنگران خيلى علاقمند بود و به نوحه‏سرايى ايشان اعتقاد داشت. مى‏گفت: وقتى قبل از عمليات ايشان مى‏خواند، 200 نفرمان به اندازه 400 نفر مى‏جنگند.

رفتن آخرش يادتان هست؟
- معمولاً با راننده مى‏آمد. ولى آخرين بار وقتى ايشان را از دم در بدرقه كردم، يك لحظه ياد امام حسين(ع) افتادم كه پشت سر حضرت على‏اكبر(ع) نگاه كردند و با حسرت قد و قامت ايشان را براى آخرين بار تماشا نمودند. روزهاى آخر خيلى هيكلش درشت‏تر شده بود. به خودم گفتم: توكل بر خدا. هر چه پيش آيد خوش آيد. هميشه خودم را آماده كرده بودم. چون گاهى هر سه پسرم با هم مى‏رفتند، برايم غيرمنتظره نبود. خدا هم يك صبر عجيبى به من داد. چون من ايشان را ديوانه‏وار دوست داشتم. بعد از شهادتش نه خودم لباس مشكى پوشيدم و نه اجازه دادم كسى بپوشد. مى‏گفتم شهيد لباس مشكى ندارد. شهدا زنده‏اند.

خبر شهادتش را چطور به شما دادند؟
- شب ساعت حدود 10/30 بود كه تلفن زنگ زد. عروس دومم هم عقد كرده بود و منزل ما تشريف داشت. ما با هم طبقه بالا بوديم كه من سراسيمه آمدم پايين. آقا محمدحسين پشت تلفن بود و به پدرش گفت كه برادرم مجروح شده و مى‏خواهيم بياوريمش تهران. همانجا بود كه من متوجه شدم.

پيكر شهيد را ديديد؟
- بله. هم در سردخانه و هم در بهشت‏زهرا.

غسل داده شد يا با همان لباس دفن كردند؟
- غسلش دادند، زمان غسل، من هم بودم.

زخم‌هايش را ديديد؟
- زخم‏هاى زيادى داشت چون تركش خورده بود. همان‏طور كه مى‏دانيد موقع شهادت اينها 8 نفر در سنگر بودند. غلام‏حسين برادرش را براى انجام كارى مى‏فرستد بيرون سنگر كه يك خمپاره به سنگر اصابت مى‏كند. 2 تن مجروح مى‏شوند، 4 نفر در جا شهيد شدند و ايشان هم يكى دو ساعت بعد شهيد شدند.

خوابش را مى‏بينيد؟
- گه گاه.
هم‏صحبت هم مى‏شويد؟
- گاهى هم‏صحبت هم مى‏شويم ولى خيلى جواب نمى‏دهد.

چيزى هم ازش خواستيد؟
- حدود يك سال پيش بود كه گفتم: من را هم با خودت ببر. گفت: نه حالا زود است.

فكر مى‏كنيد چه مسائلى در تربيت شهيد باقري مؤثر بود؟
- من كار خاصى نكردم. اين‏طور نبود كه مثلاً هميشه با وضو به ايشان شير بدهم. فقط 2 تا موضوع را سعى كردم رعايت كنم. يكى طهارت، يعنى تلاش مى‏كردم زندگى و بچه‏ها هميشه پاك باشند. خيلى به نجس و پاكى مقيد بودم.
دوم هم حلال و حرام. چون درآمد پدرش كم بود و بچه‏ها هم محصل بودند و زندگى پررفت و آمدى هم داشتيم لذا من هم شروع به كار كردم و چون كارم خياطى بود، سعى مى‏كردم تا كارم را به بهترين نحو انجام دهم. بهترين كار را تحويل مى‏دادم. هنوز هم بعضى از دوستان مى‏گويند كه لباس چند سال قبل را كه من برايشان دوختم، نگه داشته‏اند.

پدرش هم اگر مى‏خواست مى‏توانست پول بيشترى بگيرد چون كارش طورى بود كه مى‏توانست ولى نكرد و به همان حقوق مقدّر و حلال ساختيم. اينها فكر مى‏كنم مسائلى است كه در تربيت ايشان نقش داشت.

در پايان اگر بخواهيد شهيد غلامحسين را در يك جمله مختصر تعريف كنيد چه مى‏گوييد؟
- عقيده ايشان اين بود كه همه چيز از خداست و به خدا برمى‏گردد. تكيه كلامش هم آيه: «و ما رميت اذرميت و لكن الله رمي» بود.
در وصيت‏نامه‏اش هم گفته بود: «برايم زياد قرآن بخوانيد، شهيد گريه ندارد».

هر وقت با خودش مهمان مى‏آورد به من مى‏گفت: «خانم، دست شما درد نكند، فقط دعا كن من شهيد شوم».
مى‏گفتم: من دعاى امام را تكرار مى‏كنم كه مى‏فرمود: «ان‏شاءالله كه پيروز شويد».

ما را دعا كنيد.
- محتاج دعاييم.

منبع: هفته‏نامه يالثارات

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط جابر علیمحمدی نافچی  | 

عصر غربت شهیدان

عصر غربت شهیدان


عصر عصر غربت لاله هاست , اينجا كسي ديگر از شهيدان نمي گويد , از آنان كه تلاطمي هستند در اين دنياي سرد و سكوت ما بعد از شما هيچ نكرديم , چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم كه « بعد از شهدا چه كرديم »
ن ـ خلفي از تهران

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط جابر علیمحمدی نافچی  | 

شهدا از شما شرمنده ایم

نگاهی به تابوت نوشته ها ؛

شهدا از شما شرمنده ایم

 در میان های و هوی جمعیت کسی قلمی به دست گرفته و روی پرچم سه رنگ ایران چیزی می نویسد. گله ای ، درد دلی ، خواسته ای ، آرزویی و . . . وقتی سر بلند کنی خیلی ها را چنین می بینی . راستی چه می نویسند ؟

« شهدا از شما شرمنده ایم » . این جمله ای است که بر روی تابوت یکی از شهدا نوشته شده بود . یکی از نکاتی که درمراسم تشیع جنازه شهدا به چشم می خورد، دست نوشته های روی تابوت ها است . هرکسی مطلبی  برآمده از دلش را روی پرچم سه رنگ ایران که تابوت ها را در برگرفته است می نویسد .  در این  نوشته ها دریایی از عشق و معرفت نهفته  است .

دربرخی ازاین دست نوشته ها عده ای عرض ارادت نسبت به اهل بیت کرده واز طریق شهدا به آنان سلام  فرستاده اند : -  السلام علیک یا اباعبداللهعشقم حضرت عباس ،  سلام ما را به آقامون حسین برسانید - سلام مارا به شهدای کربلا برسانید -  و...
برخی دیگر تعجیل در فرج مهدی زهرا  آقا امام زمان (عج) را خواسته اند :  خدایا به حق شهدا فرج آقامون مهدی را برسان- الهم عجل لولیک الفرج  - بیا و انتقام سیلی زهرا را بگیر و...

ولی عمده  مطالب دست نوشته های روی  تابوت ها طلب شفاعت از شهدا است و اینکه فراموشمان نکنید :  بنده حقیر را با خون مطهر و گلگونتان شفاعت کنید -  شهدا مارا فراموش نکنید - بخواهید تا ما هم سرخ بمیریم-التماس دعا-  دست ما و دامان شما-  و ...

در میان نوشته ها این مطالب نیز به چشم می خورد :  سلام مارا به امام برسانید - خداوند پدر و  مادرتان را رحمت کند -  شهادتان مبارک -برای رهبرمان خامنه ای دعا کنید - ای شهیدان مردم مشکل دارند- سلامتی رهبر- شهدا جای شما خالی است -ای حسین که در راه آزادگی به شهادت رسیده ای این پیکر هارا از پدر و مادر شهدا قبول کن - خدایا شهدای خمینی را با شهدای حسینی محشور کن - می خوامت- شهیدان ما رفیق نیمه راهیم - سلام مرا به حاج ... برسان -  شفاعت پدر و مادرم -  پدر جان بیا و مارا بعد از 16 سال چشم انتظاری راحت کن- سلام ای عزیزان ای فرزندان ایران، خوش آمدید - خبری از پدرم  بیاورید و..

براستی این شهدا که بودند ؟.آنها یی که نزد خدا آبرومندند و خواسته هایشان خریدار دارد و ما نیزآنها را واسطه بین خدا و خودمان قرار می دهیم . آیا تا بحال فکر کرده ایم که بعد از آنها چه کار کردیم ؟  اگر کمی به رفتار هایمان خیره بشویم باز به اولین دست نوشته این گزارش می رسیم که :  شهدا از شما شرمنده ایم ...

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط جابر علیمحمدی نافچی  | 

 شهید حاج محمد ابراهیم همت 
+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط جابر علیمحمدی نافچی  | 

پرسيدي : بعد از شهدا ما چه كرديم ؟ جوابت دادم : هيچ. از حرمت آلاله ها نوشتيم در حالي كه پاي مان روي لاله ها بود!

شهيد علي رضا موحد دانش :

مراقب باشيد انان که پيرو خط سرخ امام نيستند و به ولايت او اعتقاد ندارند بر من نگريند و بر جنازه من حاظر نشوند.در زنده بودنمان که نتوانستيم در انها تاثيري بگذاريم شايد مرگمان فرجي باشد بروجدانهاي بي انصافشان .

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط جابر علیمحمدی نافچی  |